از تک تک دوستان عزیزم که به وبلاگم سر میزنن و با نظرات زیباشون منو شرمنده می کنن تشکر می کنم.
اول از همه آبجی سمانه عزیزم که به اندازه آبجی سارای خودم دوسش دارم.. از همین جا هم بهش یه نصحیت می کنم که اینقدر شکاک نباش آبجی اینجوری همه چیز رو خراب می کنی.
بعد بریم سراغ آبجی الی کاک خودم که خیلی ماهه، خیلی مهربونه. من و گلی خیلی خیلی دوسش داریم. یه عذرخواهی هم از الی کاک جونم................. چون کتایون خانم گفته به خاطر وبلاگ من بوده که الی کاک...........................
حالا نوبته آبجی ساحلم. همون ساحل جووووووووووووونی که میگه هر وقت گم میشه تو وبلاگ من پیداش می کنن................... ساحل جووووووون همیشه از دیدن کامنت های پرمهرت خوشحال میشم.
میرسیم به آبجی ستایش و امیر جون، که امیر جون خواسته تا آخر داستان عشقشونو دنبال کنم.آبجی ستایش زود بیا دلم برات تنگ شده.
خوب این دفعه نازنین جون که خواسته از این به بعد آجی نازی صداش کنم. چشم آجی نازی.ماجراهای خوابگاه این آجی نازی من خیلی خیلی جالبه.
حالا هم سحر خانم .خیلی خوشحال شدم که حالش داره روز به روز بهتر میشه.مواظب خودت باش آبجی سحر که دیگه خدایی نکرده اتفاقی نیوفته.
در مورد سوالی هم که پرسیدی باید بگم گلی دو سال تنها عشق زندگیم بود اما به خاطر حسادت، حرفا و کارای یه نامرد منو رو سه ماه که تنها گذاشته و رفته.
آبجی لیلا هم که یه مدت نبوده................ خواستم باهاش دعوا کنم که بی خبر میزاره میره.
اما خوب دوباره برگشته و دیگه خبری از دعوا نیست.
این آبجی زهرای ما هم که دیر به دیر میاد . الانم معلوم نیست کجاست؟؟؟؟؟؟ بی خبره رفته.
واییییییییییی خدا چقدر آبجی دارم.
داداش سعید که فهمیدم خیلی بامعرفته.
آخر همه یه تشکر مخصوص از همه ی بچه های گروپ
آبجی سارای عزیزم و امیر عزیز، بهار و کامی ، کیان و میلاد و نیماو نیوشا جون و رهای گل و آنا کم پیدا.
شبی که بغض عشق، تمام وجودم را می فشرد و از بی همدمی دلم خراب شده بود، به آسمان پناه بردم، یک دفعه چشمم به ستاره ای افتاد که جور دیگری به من چشمک می زد و احساس کردم مثل بقیه نیست.
پس او را به خانه ی زخم خوردۀ دلم با تمام وجود دعوت کردم و ستاره درخشید. تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوی رسیدن شب را می کردم.
به عشق دیدن آن ستاره، حتی روزهای من هم رنگ شب گرفته بودند. عاشق شب و متنفراز روز شدم.
شبی که مثل هر شب برای دیدن ستاره بی قرار بودم هر چه نشستم نیامد.
نیمه شب بود و همۀ ستاره ها بودند جز ستارۀ من.
برای یک دم قلبم ایستاد و از ترس آنکه او را از دست داده باشم چشم هایم را بستم ناگهان صدای رعد و برق مرا به خود آورد. چشم هایم را باز کردم، با دیدن گریه آسمان طاقت نیاوردم بغض گلویمرا فشرد، فریاد زدم، دلم شکست، گریه کردم.
شب بعد دوباره رفتم ولی این بار هم نه از ستاره خبری بود نه از گریه آسمان، فهمیدم اشک آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود. برای همیشه، آسمان که مادر ستاره بود، چقدر راحت به رفتنش عادت کرد.
اما من هنوز که هنوز است شبها برای دیدن ستاره ام، همان ستارۀ بی معرفت زیر آسمان جلوی نگاه تمسخرآمیز ستارگان دیگر به خود برای آمدنش امید می دهم و می دانم هیچ گاه به رفتنش عادت نمی کنم و نگاهم بعد از او به هیچ ستاره ای خیره نمی شود.....
عزیز دل! کجایی؟ با تو و خاطرات تو، خواهم ماند تا آخر دنیا! باور کن
امشب تمام ستاره های آسمان با من گریه می کنند. امشب اشکی از چشمی می ریزد. امشب قلبیمی شکند و صدای شکستن آن به آسمان می رود. اما نمی دانم چرا به گوش خدا نمی رسد. من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم. فکر می کنم اولین کسی باشم که صدای شکسته شدن قلبش را باگوش هایش شنید.
نمی دانم خدایی هست اگر هست چه خدای خاموشی. از این همه خاموشی دلم می گیرد . دوست دارم فریاد بکشم. آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را، با که بگویم قلب من عاشق قلبیست که با سنگ بیابان فرقی ندارد. قلب من عاشق قلبی است که اصلاً قلب نیست. آخر خدای من چطورمی توانی این همه بی عدالتی را ببینی و به صدا در نیایی مگر نه اینکه می گویند تو رحیمی پس به من رحم کن و اینقدر عذابم نده. پس رحمتت کجاست؟ خدایا بر من رحم کن آنقدر کمرم خم شده که دیگر قدرت ایستادن ندارم.
خدایا به او بگو: با تمام بی وفایی اش دوستش دارم اگر چه خیلی عذابم داد. تو همیشه در مقابل چشم های اندوه بار و غمزده من غرق در شادی های خود بودی. خوش باش که شادیت رامی خواهم. آرزو دارم خوش ببینمت. محبوبم تو راه زندگیت را انتخاب کردی. آه که تو چه حرف هایی به من زدی حرف هایی که فقط باری روی قلبم آورد. تو همیشه با خود می اندیشی که من نفرینم را توشه راهت می کنم. اما افسوس که نمی دانی بجز خوشبختی تو چیز دیگری نمی خواهم. افسوس که نمی دانی من هیچ وقت نه بدیت را خواستم و نه گفته ام.
وقتی با خود می اندیشم تو در چه خیالی و من در چه خیالی هستم خنده ام می گیرد. خنده ای که از گریه غم انگیزتر است.
اما فراموش نکن که چشمان من همیشه در پناه این پنجره های سرد و یخ بسته چشم به راه توست.
چشم های من آن همه اشک را بدرقه راهت کرد که تنها به تو بفهماند که دوستت دارد و تنها از تو بخواهد که نسبت به این چشم ها این همه بی محبت نباشی.
در این دنیای پر از هیاهو چشمان من آسمان و ستاره ها را می نگرد فقط به خیال اینکه چشمای تو را میان آنها ببینم آخر ما همیشه در زیر آسمان با هم گفتگو می کردیم و باز هم صبر می کنم تا راهت رو انتخاب کنی. برو، برو راه زندگیت را دریاب آنگاه من هم راهم را باز می یابم.
ای کاش قلبت ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو یکرنگ و صادق بودم.