آن هنگام که به گذشته می نگرم
خاطرات شب هایی که با تو زیر نور ستارگان داشتم
برایم زنده می گردد، همه چیز چقدر عالی بود
اما من از کجا می دانستم که تو روزی بدرود خواهی گفت
اکنون خوشحالم
که نمی دانستم داستانمان چگونه پیش خواهد رفت
و زندگیمان همان بهتر که به بخت واقبال واگذار شد
شاید اگر در زندگیم وجود نداشتی
اکنون غم نبودنت را حس نمی کردم
اما در آن صورت هیچ وقت
خاطرات شیرین با تو نیز در جانم شکل نمی گرفت
آن زمان که تو را در آغوش داشتم گویی مالک همه چیز بودم
و برای لحظاتی خود را همچون یک شاه حس می کردم
اما حتی اگر می دانستم که روزی سقوط خواهم کرد
هرگز قادر نبودم که آن را متوقف سازم
اما اکنون خوشحالم که خبر نداشتم که چگونه همه چیز پایان خواهد یافت
گویی همان بهتر بود که زندگیمان به بخت واقبال سپرده شد